آلما

Monday, December 26, 2005

انگیزه

انگیزه دستی به سرم کشید. پشتم را به او کردم دستش را پس زدم. جلوتر آمد لبم را بوسید و گفت :پاشو مر یم ساعت دوازدهه.پاشو. گفتم: چی داری امروز. گفت پروژه پایانی. ترسیدم. از جا پردیم. هولش دادم عقب.
- به من دست نزن. تو انگیزهء من نیستی. کارتت کو؟ نشانش بده.خاک بر سر زد زیر گریه. از زیر زبانش بیرون کشیدم " اجبار" است و آمده جای انگیزه حاضری بزند .

Saturday, December 24, 2005

آیا

چند روز پیش یک پست داشتم "ارتباط آری یانه؟ " با هر کسی نه نه نه نه نه!!!!!!!!!!

آخ جون

مامان من خیلی خوب است. به لات بازیهای من می گوید چپ روی.

Friday, December 23, 2005

چینیها

شنیده ام که مردم چین قدیمها علت و معلولی فکر نمی کردند. خیلی فکر آدم را مشغول می کند این جمله . می خواهی که یک لحظه حداقل خودت این طوری فکر کنی. نمی دانم اگر یک بچه از آدمهای اطراف خودش چیزی یاد نگیرد چه طوری فکر می کند. شاید یک حالتی مثل مات بردن باشد. یا وقتی عصبانی می شوی گاهی آن استدلال همیشگی به هم می ریزد . مثلا چند روز پیش یک موتوری از پشت به من زد.صاحب ماشین دیگر که سوار بر ماشینش می گذشت گفت :" خانم یک کم یواش تر می رفتی". و نمی دانم که او چه طوری فکر کرده است. چون اگر یواش تر می رفتم که او از عقب زودتر به من می خورد. شاید اصلا فکر نکرده که این حرف را زده. همان مات بردن.

Wednesday, December 21, 2005

یک بوس کوچولو

"یک بوس کوچولو" را خیلی دوست داشتم. در ذهن آدم گره ایجاد کنندخیلی خوب است. یک کم مخوف هم باشد که بهتر. از این داستانهای موازی خسته نمی شوم. چه قدر خوب است که یک جایی هم این دو تا داستان به هم برسند و از هم رد شوند. شاید نوشتن اش خیلی سخت نباشد دو تا را می توانی جدا بنویسی و بعدش با هم مخلوط کنی و لی خواندنش خیلی کیف می دهد به شرط آنکه قبل از سینما یک کم هم نوشیده باشی.



سعی کنید دوستتان ننوشیده باشد چون آنقدر ور می زند و هوای دوستپسرش را می کند که خل می شوید.



اگر راست می گویی سخت نیست خودت بنویس

Tuesday, December 20, 2005

بیان

حتما فکر می کنید که ساده ترین راه برای ابراز عواطف و افکار بیان آنهاست. وقتی چند نفر که وبلاگم را می خوانند می نویسند و می گویند که پستهایم مفهوم نیست احساس می کنم هیچ راهی برای ارتباط با دنیای اطرافم ندارم

Sunday, December 18, 2005

عهد شکنی

هر وقت بی پول می شوم با خودم عهد می کنم که دیگر در مورد آدمها وابسته به بوی عطرشان فکر نکنم.

Friday, December 16, 2005

2

به نظر من در مورد شخصیتها دو چیز وجود دارد که به هم خیلی ربط دارند ولی به هیج وجه یک چیز نیستند. یکی آنکه آن شخص مورد نظر چه قدر می فهمد که قابل اندازه گیری نیست. دیگری کارهایی که در تقابل با محیط پیرامونش انجام می دهد. این یکی قابل قضاوت است. من حتی در مورد خودم بعد از شنیدن حرفهایم و دیدن کارها و عکس العملهایم نسبت به اطراف می توانم در مورد خودم قضاوتی کنم. می دانم. قضاوت کردن خوب نیست. ولی همیشه وسواس داشته ام در مورد اینکه چه قدر از ادراکاتم به واقعیت نزدیک است. ولی با این کارها نمی توان فهمیدش. چون از خود فهمیدن برای دیدن اینکه چه قدر می فهمیم می خواهیم استفاده کنیم. به خاطر همین دنبال چیزی می گردم که در دستم باشد.

Thursday, December 15, 2005

ارتباط

از وقتی پیش روانشناس رفته ام ارتباط گرفتن با آدمها و لذت بردن از آنها برایم شده وظیفه.

Wednesday, December 14, 2005

2

دو نظر دربارهء آدمی که مشکلات بزرگ ذهنی ندارد است.

Tuesday, December 13, 2005

هرچه مامان و بابام نازم می کنند کفاف نمی دهد

بیایید مریض نباشیم

وقتی می خواهم به یک آدم خوب فکر کنم چون فکر کردن به آدم بد برایم بد است و فکر نکردن سخت است و من هم تنبل ، درآدم خوب شباهتها به آدم بد رقصان خودنمایی می کنند.

Monday, December 12, 2005

تفاوت

و هر که چون شد اندیشید که
« من متفاوتم »
وحتی آنکه اندیشید
« من چون بقیه ام»
با این عین آن را اندیشید

لبها ی محصور پشت سیبیل

فکر کنم کمونیستهای مملکت ما بی خطر شده اند که در انقلاب پوستر چه گوارا می فروشند چون بعید می دانم آزادی در این مملکت زیاد شده باشد . اضافه کنم خوانندهء شهیر افشین هم یک آهنگ خوانده به نام ماچ که در آن پیرهن چه گوارا پوشیده است . حالا هی لبانت را پشت سیبیل پرپشت جوگندمی ات ورچین و بگو ماچ و فحش نوشته هایت زیاد است.

Sunday, December 11, 2005

تنها یکی

تنها یکی هست که ازش می پذیرم با بستن من مرا از شر خودش و هم جنس هایش محافظت کند : ماشین با کمربند ایمنی اش

Saturday, December 10, 2005

آینه

آینه خنگ است. مهربانی اش هم همه عکس العملی است. تا نبوسی اش نمی بوسدت. خشم اش هم همین طور. ازش نترس اما. مطمئنم که هیچ چیز ازآن بیرون نمی آید. سطحش صاف است. نشد یک بار دو تا دست از آن بیرون بیاید. سرمایش اما چیز دیگری است وقتی لپ داغت را به لپ یخ آن می چسبانی.

نشانه

خسته نیتس اصلا چون هیچ کاری نکرده ای . لابد نباید خسته باشی. در یک مبل نرم فرو رفته ای. وسطهای خیاری . ته خیار را می خوری چون می دانی که از جایت بلند نخواهی شد برای دور انداختنش. هنوز نشانه های خوبی در تو هست. اول اینکه فرق تلخ و شیرین را می فهمی. دوم اینکه آن خانه آنقدر تمیز هست که آشغال خیار را نمی ریزی در خانه سوم اینکه آنقدر آینده نگری که به تا ته خیار می توانی بیندیشی چهارم اینکه یک پیک دیگر لازم دای

آخه

آخه آدمهایی که اعتراض دارند که جنس مخالفشان آنها را برای پول یا خوشگلی می خواهد باید چیز بیشتری برای ارائه داشته باشند.

Friday, December 09, 2005

؟

نمی دانم چرا آدمهایی را که دوست دارم نمی توانم تحمل کنم و بر عکس

Monday, December 05, 2005

؟؟

این مدت که وبلاگ نوشته ام اگر حامله می شدم یک بچه تا حالا زاییده بودم. هر دو با یک هوس شروع می شود. .

Sunday, December 04, 2005

بعضی کارها است که به مغز کهنهء فاسد خاک گرفتهء بیست و چهار سال در تشنج عرق کرده ام جلا می دهد. احمقانه است بخواهم همه زندگی ام فقط آنها باشند. من یک احمقم.

^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^

تنها نیرویی که مرا روی این کرهء خاکی نگه داشته است خوب معلوم است دیگر جاذبهء این کرهء سرگرم کنندهء خاکی است.

Saturday, December 03, 2005

محبت

محبتی که از آدمی می بینیم وابسته به ارزشی که آن آدم برایمان دارد نواشگر است تا اندازهء آن محبت.

تنهایی

آدمها گزینه های مناسبی برای این پازل نیستند.

اتفاق یا قانون

وقتی آدمها برحسب اتفاق یا قانون مدتی پشت سر هم آنطوری رفتار می کنند که انتظارش را داریم ،به غلط عادت به پیش بینی کردنشان می کنیم

Thursday, December 01, 2005

نوشتن

نمی نویسمت. به خدای احد و واحد نمی نویسمت. آنقدر کریه خودت را شلپی می اندازی وسط کاغذ که همه می گویند مریم بد دهن است. تا قول ندهی رقصان رقصان و دالی کنان و ملیح جاری نشوی نمی نویسمت.